شمارهٔ ۲۰ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بریز سایۀ زلف تو عقل گمراهست
غلام روی تو چون آفتاب پنجاهست
مرا ز حسن تو تا دیده داد آگاهی
ز خویشتن نیم آگه خدای آگاهست
کمند زلف تو زان میکشد مرا در خود
که زلف تو شبه رنگست و روی من کاهست
همیشه سایۀ حسن تو بر سر خورشید
چنانکه سایۀ خورشید بر سر ماهست
لب تو نیک بدندان ماست وز پی او
همیشه این دل غمگین بکام بدخواهست
شدند از بر من صبر و هوش وز پیشان
دلم برفت و کنون دیده بر سر راهست
بروزگار ،وصال تودر نشاید یافت
که وعدۀ تو درازست و عمر کوتاهست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذبه معشوقش اشاره میکند و میگوید که عقلش در برابر زلف او گمراه شده است. او خود را بنده زیبایی معشوقش میداند و بیان میکند که از حسن او آگاهی یافته اما از خود غافل است. زلف معشوق، او را به سوی خود میکشد و زیبایی او سایهای بر خورشید دارد. لب معشوقش به دندانش میارزد و دل او همواره غمگین است. صبر و هوش از او رفته و حالش خوب نیست. در نهایت، شاعر میگوید که وصال معشوق کار آسانی نیست زیرا وعدههای او دراز و عمر او کوتاه است.