نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱ کمال‌الدین اسماعیل

کمال‌الدین اسماعیل / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دلبرم هم ز بامداد برفت

کرد ما را غمین و شاد برفت

آن همه عهدها که دوش بکرد

با مدادش همه زیاد برفت

گفت کین هفنه میهمان توام

آن حدیثش خود از نهاد برفت

باز گردیدنش نبد ممکن

راست چون تیر کز گشاد برفت

همچو خاکسترم نشاند ز هجر

بر سر آتش و چو باد برفت

روز من شب شد و عجب نبود

کافتابم ز بامداد برفت

صبر بیچاره چون بخانة دل

دید کآتش در اوفتاد برفت

خواست جانم که همرهش باشد

لیک با او نه ایستاد برفت

بکه نالم ز جور غمزه او؟

کز جهان ریم عدل و داد برفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر با حسرت از جدایی دلبرش صحبت می‌کند. او از صبحگاه که دلبر رفته، غم و شادی را تجربه کرده و به یاد عهدهای شب گذشته، احساس می‌کند که همه آن‌ها بر باد رفته است. دلبر به او می‌گوید که میهمانش است، اما بعد از مدتی از او جدا می‌شود. شاعر مانند خاکستر و باد، در آتش هجر می‌سوزد و روزهایش به شب تبدیل می‌شود. او از درد در دل و نبود عدالت در دنیا شکایت می‌کند و می‌خواهد که جانش همراه دلبرش باشد، اما این امکان‌پذیر نیست. در نهایت، او به مرگ و فقدان محبت اشاره می‌کند.