شمارهٔ ۴۵ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رخی چنان که ز خورشید و ماه نتوان کرد
خطی چنان که ز مشک سیاه نتوان کرد
چگونه بوسه توان زد برای رخ نازک
که از لطیفی در وی نگاه نتوان کرد
به پیش چهرۀ تو من ز غم دمی نزنم
که پیش آیینه دانی که آه نتوان کرد
بترک وصل تو و دل بگفتم و رفتم
بهرزه عمر گرامی تباه نتوان کرد
به آب دیده در آغشته است قامت من
که چوب تا نکشد نم دو تاه نتوان کرد
ببوسه یی که ندانم دهی تو یا ندهی
همه جهان را بر خود گواه نتوان کرد
بدانک تا تو ز حالم مگر شوی آگاه
ز ناله هر دم پیکی براه نتوان کرد
نه مرد عشق توام من که عشقبازی تو
بجز بواسطۀ مال و جاه نتوان کرد
حدیث وصل تو گویم، خیال تو گوید
خموش باش، حدیث نگاه نتوان کرد
چو من بمرد از اندیشۀ تو وصلت را
حدیث خواه توان کرد و خواه نتوان کرد
بجز ببدرقۀ جاه صدر فخرالدّین
دلیر بر سر کوی تو راه نتوان کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و زیباییهای معشوق است. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و احساسات عمیق، به توصیف محبوبه خود میپردازد و به خوبی از ناتوانی خود در ابراز احساسات و بوسه زدن بر رخ نازک او سخن میگوید. او به غم و اندوه خود از فراق معشوق اشاره میکند و میگوید که نمیتواند در برابر زیبایی او واکنشی نشان دهد. شاعر با بیان اینکه عشق و وصال او تنها به واسطه مال و مقام امکانپذیر است، از دشواریهای ابرازش یاد میکند و در نهایت، به تقدیر و زمان اشاره میکند و میگوید که در غیبت محبوب، قدرت عشق او کم میشود و نمیتواند به خوبی به بیان احساسات بپردازد.