شمارهٔ ۶۳ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
دلم ز آتش غم چنان می گدازد
که شکّر در آب روان می گدازد
چو سایه ز خورشید هستیّ بنده
ز مهرت زمان تا زمان می گدازد
دو رسته درت در یکی چشم سوزن
تنم را چنان ریسمان می گدازد
چو نام لبت بر زبان بگذرانم
ز ذوقم شکر در دهان می گدازد
چه خوش قالبی دارد آن تنگ شکّر
که جان خویشتن را در آن می گدازد
دلی نرم تر دارم از موم و دایم
ز تاب رخت شمع سان می گدازد
چه جای دل من؟ که از تاب مهرت
تن ماه در اسمان می گدازد
دلم بوته یی شد که بر آتش غم
چو زر این تن ناتوان می گدازد
ز بس پشت گرمی که دارم ز عشقت
مرا آشکار و نهان می گدازد
زهجر توام خون بیفسرد در دل
ولی مغز در استخوان می گدازد
مثالیست از چهرة من هر آن زر
که خورشید در چشم کان می گدازد
ز وز دل ماست و زتاب رویت
که باریک مویت چنان می گدازد
چگونه دهم شرح عشقت که چون شمع
لب من ز تاب زبان می گدازد
رهی راستی را بوصف تو اندر
نه نظم سخن کرد، جان می گدازد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر فشردهای از حس غم و عشق است. شاعر از آتش غم و درد ناشی از مهر معشوق خود سخن میگوید و به توصیف چگونگی ذوب شدن دل و جانش در اثر این عشق میپردازد. او به شدت از تابش عشق معشوقش میسوزد و حس میکند که وجودش تحت تأثیر این عشق دگرگون شده است. تصویرهای روشنی از تنهایی، اشتیاق و تاثیر عمیق عشق در زندگی شاعر به تصویر کشیده شده است و احساسات او، مانند گدازش شکر در آب گرم، به زیبایی توصیف شده است. در نهایت، شاعر بیان میکند که از شدت عشق و حسرت، حتی کلمات نیز نمیتوانند عمق احساسات او را به درستی منتقل کنند.