شمارهٔ ۷۸ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
درد دل از حد گذشت و یار نداند
دل همه غم گشت و غمگسار نداند
شد ز ضعیفی تنم چنان که گر او را
گیری صد بار در کنار نداند
جان دهمش پای مزد تا ببرد دل
آری همه کس درین شمار نداند
ماه رخا! با لب تو جان رهی را
هست حدیثی که راز دار نداند
با همه کس خیره داد دست به پیوند
قدر خود آوخ که آن نگار نداند
خواهم کآنرا بگوش تو برسانم
لیک بشرطی که گوشوار نداند
چشم تو کی غم خورد بحال دل من؟
کو همه جز مستی و خمار نداند
جورز خوبان توان ببرد و لیکن
غمزۀ مست تو حدّ کار نداند
خسته دلم را چو آرزوی تو خیزد
چاره بجز صبرو انتظار نداند
آنچه تو دانی ز گونه گونه جفاها
نیک بدآنست که روزگار نداند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که در دل دارد سخن میگوید و بیان میکند که هیچکس نمیتواند عمق احساسات او را درک کند. او از ضعیفی جسمی و روحی رنج میبرد و میگوید که حتی اگر کسی را به نزدیکی خود بیاورد، باز هم نمیتواند حال او را بفهمد. عشق و آرزو به یار را توصیف میکند و چندین بار به این نکته اشاره میکند که درد و غم او برای دیگران ناشناخته باقی مانده است. شاعر با حسرت از عدم درک واقعیات و احساساتش توسط دیگران سخن میگوید و به صبوری و انتظار به عنوان تنها چارهاش اشاره دارد. در نهایت، او میگوید که ظلم و جفای دیگران را خود میداند، اما زمان و روزگار واقعیتها را نمیفهمد.