شمارهٔ ۸ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بس شگرفست کار و بار لبت
بس عزیزست روزگار لبت
ای بسا جان و دل که چون زلفت
بر عم افتند روزبار لبت
بلبم گوییا که باز خورد
چشمۀ نوش خوشگوار لبت
سالها شد که مانده ایم دژم
همچو چشم تو در خمار لبت
در همه کارگاه کان بدخش
نیست یک لعل بر عیار لبت
بسر تو که گر فرو گیرم
یک شبی چون خطت کنار لبت
همچو خطّ تو حلقه یی سازم
گرد آن لعل آبدار لبت
در همه کدخدایی دل من
نیم جانیست یادگار لبت
ترسم از نازکی برنج آید
ورنه هم کردمی نثار لبت
چون همه جان خود از لب تو برند
کاش باز آمدی بکار لبت
خوش بود جان و جان من خوشتر
خاصه چون هست نیم کار لبت
جان اگر صد هزار لطف کند
عاقبت هست شرمسار لبت
چرخ پیروزه پشت حلقه کند
پیش لعل گهر نگار لبت
نقش دیوار جانور گردد
اگر افتد برو گذار لبت
خوش و شیرین شدست جانم از آنک
پرورش یافت بر کنار لبت
بوسه یی ده که جان خستۀ من
بلب آمد در انتظار لبت
چون خضر عمر جاودان یابم
گر خورم آب چشمه سار لبت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت لبها و تأثیر آنها بر جان و دل شخص اشاره دارد. شاعر از لذتها و احساساتی که لب معشوق برایش فراهم میآورد صحبت میکند و نشان میدهد که چگونه لبها میتوانند احساسات عمیق و حسرت را در انسان بیدار کنند. او به درازای زمان و سختیهای عاشقانهاش اشاره میکند و میگوید که هر بار که لب معشوق را میبیند، تمام وجودش سرشار از شادی و عشق میشود. در نهایت، شاعر خواهان بوسهای است که او را به دنیای خوشی و آرامش نزدیکی برساند، بهگونهای که لب معشوق برایش همچون چشمهای از زندگی و جاودانگی به نظر میرسد.