نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۹ کمال‌الدین اسماعیل

کمال‌الدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

هر شبی از سرشک من، دامن خاک تر شود

شاد شوم اگر ترا، از غم من خبر شود

بی تو تنم ز لاغری، گشت بر آن صفت که گر

دست در آه من زند، تا به ستاره بر شود

هر سحری که آورد، باد نسیم زلف تو

جان به کنار لب دود، دیده به رهگذر شود

ز آتش دل مرا جگر، خون شد و باز این عجب

کز دم سرد هر نفس، خون دلم جگر شود

خاک درت ز کیمیا، هست عزیزتر که چون

در رخ و چشم مالمش، جمله زر و گهر شود

در سر زلف تو دلم، نیک به دست کرد جای

بد نبود گرش همی، کار چنین به سر شود

نامده در دو چشم من، خاک در تو از مژه

اشک به رخ فرو دود، زود به سجده درشود

لابۀ ما چو بشنود، زلف تو دل چه جان کند

کور دلا که بهر صید، از پی مارگر شود

خون دلم همی رود، در سر دیده دم به دم

عاقبتش همین بود، دل که پی نظر شود

عشق چو رخ نمود خود، کم نبود بلا و غم

کین همه عادت آن بود، کز پی یکدگر شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و غمناکی است که شاعر به خاطر دوری از محبوبش تجربه می‌کند. او از شک و تردید خود در شب‌ها و عذابی که از این فاصله می‌کشد سخن می‌گوید. تنهایی و لاغری او از عشق است و حسی از آتش در دلش می‌سوزد. او همچنین به زیبایی محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که خاک درگاه او از طلا و جواهرات باارزش‌تر است. در انتها، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که عشق و درد در پی یکدیگرند و این یک عادت طبیعی در روابط عاشقانه است.