نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۱ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

پردهٔ نو ساخت عشق، زخمهٔ نو درفزود

کرد به من آنچه خواست، برد ز من آنچه بود

لشکر عشق تو باز بر دل من ران گشاد

گر همه در خون کِشد، پشت نباید نمود

دل ز کفم شد دریغ سود ندارد کنون

سنگ پیاله شکست گربه نواله ربود

زآتش هجران تو دود به مغزم رسید

اشک ز چشمم گشاد مایهٔ اشک است دود

عشق چو یکسر بود هجران، خوش‌تر ز وصل

باده چو دُردی بود دیر نکوتر که زود

کشتن من یاد کن، یاد دگر کس مکن

گوش مرا مشنوان آنچه نیارم شنود

چشم سیاه تو دید دل ز برم برپرید

فتنهٔ خاقانی اَست این دلِ کورِ کبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان تجربیات عاشقانه و درد جدایی می‌پردازد. او از عشق به عنوان نیرویی قدرتمند یاد می‌کند که دیگر تمام وجودش را تسخیر کرده و او را به شدت تحت تاثیر قرار داده است. عشق او باعث درد و رنج شده و احساس می‌کند که همه چیز را از او گرفته است. هجران تو را از وصال بهتر می‌داند و به یادآوری شخصی دیگر نمی‌پردازد، بلکه فقط به عشق خودش و درد آن اشاره دارد. در نهایت، چشم و دلش به خاطر زیبایی معشوقش آشفته و بی‌قرار شده‌اند.