نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۳ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

دلم آخر به وصالش برسد

جان به پیوند جمالش برسد

زار از آن گریم تا گوهر اشک

به نثار لب و خالش برسد

نو به نو شیفته گردم چو به من

نو به نو پیکِ خیالش برسد

دل دیوانه بشیبد هر ماه

چون نظر سوی هلالش برسد

صبر شد روزهٔ هجران بگرفت

تا مگر عید وصالش برسد

گرچه فتراک وصال است بلند

دستم آخر به دوالش برسد

پر و بالی بزند مرغ امید

گر ز دولت پر و بالش برسد

روز امید به پیشین برسید

ترسم آوخ که زوالش برسد

یاد خاقانی اگر کم نکند

بر فلک سِحر حلالش برسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عواطف عمیق خود نسبت به معشوق می‌پردازد و آرزو دارد که به وصال او برسد. او از عشق و longing خود صحبت می‌کند و می‌گوید که دلش به شدت برای معشوق تنگ شده است. شاعر در این مسیر انتظار و صبر می‌کند و به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند. او امید دارد که در نهایت به وصال برسد، حتی اگر این راه دشوار و طولانی باشد. در نهایت، شاعر با نگرانی از زوال عشق و کوتاهی یاد معشوق، به سرنوشت خود می‌اندیشد.