نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۰ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

عقل ز دست غمت دست به سر می‌رود

بر سر کوی تو باد هم به خطر می‌رود

در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در

عافیت از راه بام، زود به در می‌رود

از تو به جان و دلی مشتریم وصل را

راضیم ار زین قدر بیع به سر می‌رود

گرچه من اینجا حدیث از سر جان می‌کنم

نزد تو آنجا سخن از سر و زر می‌رود

جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک

شعر به وصف توام چون زر تر می‌رود

نیستی آگه ز حال کز صف عشّاق تو

حالِ چو خاقانی‌ای زیر و زبر می‌رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و ناراحتی ناشی از دوری معشوق سخن می‌گوید و تأثیر آن را بر حال و روز خویش بیان می‌کند. او اشاره می‌کند که عقلش به خاطر غم عشق در حال از دست دادن است و حتی باد به عشق معشوقش در حال خطر است. شاعر می‌گوید که در غم معشوق، آرامش و راحتی از او دور می‌شود و به هر گوشه‌ای که می‌رود، فتنه و آشوب به دنبال اوست. او علاقه‌اش به وصال معشوق را با تمام وجودش ابراز می‌کند و حتی اگر به قیمت از دست دادن خود باشد، راضی است. با وجود اینکه در اینجا از عشق و دلتنگی‌اش صحبت می‌کند، در حضور معشوق تنها به ارزش‌های مادی فکر می‌کند. در نهایت، حال و روزش به گونه‌ای است که حس می‌کند از زندگی و عشقش جدا شده و حالش مانند حکایتی نگران‌کننده و پریشان است.