غزل شمارهٔ ۱۸۱ خاقانی
خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آمد نفس صبح و سلامت نرسانید
بوی تو بیاورد و پیامت نرسانید
یا تو به دم صبح سلامی نسپردی
یا صبحدم از رشک سلامت نرسانید
من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم
چه سود که بختم سوی بامت نرسانید
باد آمد و بگسست هوا را زِرهِ ابر
بوی زِرهِ غالیه فامت نرسانید
بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد
زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید
عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم
و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید
مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق
خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید
خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی
کو چاشنی کام به کامت نرسانید
نایافتن کام دلت کام دل توست
پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ناکامیها و عدم موفقیت در رساندن پیام و عشق به معشوقش سخن میگوید. او به زیبایی توصیف میکند که صبح فرارسیده، اما خبری از بوی معشوق و پیامش نیست. او از نامهای که به کبوتر سپرده سخن میگوید که نتوانسته به معشوق برسد و همچنین از دل و جان خود که به باد سپرده، اما ندانسته که کدام یک به معشوق برسد. شاعر با بیان تلمیحهایی به احساسات و آرزوهایش، بیان میکند که عمرش در انتظار عشق گذشته و هیچ جیزی بهدست نیاورده است. در پایان، او به نامساعد بودن طالع خود اشاره کرده و به نوعی به شکرگزاری از عشق میپردازد، هرچند که نتوانسته است به کام دلش برسد.