نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

طبعِ تو دم‌ساز نیست عاشقِ دل‌سوز را

خویِ تو یاری‌گر است یارِ بدآموز را

دست‌خوشِ تو منم، دستِ جفا برگشای

بر دلِ من بَرگُمار تیرِ جگردوز را

از پیِ آن را که شب پردهٔ رازِ من است

خواهم کز دودِ دل پرده کنم روز را

لیک ز بیمِ رقیب وز پیِ نفیِ گمان

راهِ برون بسته‌ام، آهِ درون‌سوز را

دل چه شناسد که چیست قیمتِ سودایِ تو؟

قَدْر چه داند صدف دُرِّ شب‌افروز را؟

گر اثرِ رویِ تو، سویِ گلستان رسد

بادِ صبا رد کند تحفهٔ نوروز را

تا دلِ «خاقانی» است از تو همی نگذرد

بو که درآرد به مهر آن دلِ کین‌توز را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دل‌باختگی است. شاعر احساس می‌کند که طبع او نمی‌تواند با عشقی که برای فردی خاص دارد، سازگار شود. او نسبت به یاری بدآموز هشدار می‌دهد و از درد و رنجی که عشق به او داده، شکایت می‌کند. شاعر به دنبال روزی است که بتواند راز دل خود را بگوید، اما از خطر رقیب و گمان مردم می‌هراسد. او به توصیف ارزش عشقش می‌پردازد و می‌گوید که دل نمی‌تواند ارزش احساساتش را درک کند. در انتها، شاعر به وفاداری‌اش به معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که عشقش از او دور نخواهد شد.