نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۶ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

هر دل که غم تو داغ کردش

خون جگر آمد آب‌ کردش

چون کوشم با غمت که گردون

کوشید و نبود هم‌نبردش

در درد فراق تو دل من

جان داد و نکرد هیچ دردش

دور از تو گذشت روز عمرم

نزدیک شد آفتاب زردش

در بابل اگر نهند شمعی

زینجا بکُشم به باد سردش

وصل تو دو اسبه رفت چون باد

هیهات کجا رسم به گردش

خاقانی را جهان سر آمد

دریاب که نیست پایمردش

خاصه که به شعر بی‌نظیر است

در جملهٔ آفتاب گردش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر درد و غم عمیق شاعر به خاطر دوری از معشوق است. او از چگونگی تأثیر غم معشوق بر دلش می‌گوید و اینکه این غم جان او را گرفته و او را به شدت رنجور کرده است. روزها در فراق او سپری می‌شوند و نور زندگی‌اش به زردی می‌گراید. شاعر به توصیف حسرت و ناامیدی‌اش از وصالی که نمی‌تواند به آن دست یابد می‌پردازد و از پایان دنیا و زندگی خود به خاطر این درد می‌گوید. در نهایت، او به بی‌نظیری شعرش اشاره می‌کند و احساسات عمیق خود را در قالب ادبیات بیان می‌کند.