نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

کار گیتی را نوائی مانده نیست

روز راحت را بقایی مانده نیست

زان بهار عافیت که‌ایام داشت

یادگار اکنون گیایی مانده نیست

وحشتی دارم تمام از هرکه هست

روشنم شد کآشنایی مانده نیست

دل ازین و آن گریزان می‌شود

زانکه داند باوفایی مانده نیست

زنگ اندُه گوهر عمرم بخورد

چون کنم که‌اندُه زدایی مانده نیست

کوه آهن شد غمم وز بخت من

در جهان آهن ربایی مانده نیست

با عنا می‌ساز خاقانی از آنک

خوش دلی امروز جایی مانده نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساس ناامیدی و فقدان شادمانی در زندگی می‌پردازد. شاعر اذعان می‌کند که دیگر نشانه‌ای از خوشی و راحتی باقی نمانده و از دوران گذشته که بهار عافیت نامیده می‌شود، چیزی به یادگار نمانده است. او از آشناها و دوستان فاصله گرفته و به این نتیجه رسیده که وفاداری و دوستی واقعی وجود ندارد. غم و اندوه بر زندگی‌اش سایه افکنده و به طور کلی از زندگی و بخت خود احساس ناامیدی می‌کند. در نهایت، شاعر اشاره می‌کند که دیگر جایی برای خوش‌دلی و امید در زندگی‌اش باقی نمانده است.