نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از حال خود شکسته دلان را خبر فرست

تسکین جان سوختگان یک نظر فرست

جان در تب است از آن شکرستان لعل خویش

از بهر تب بریدن جان نیشکر فرست

گفتم به دل که تحفهٔ آن بارگاه انس

گر زر خشک نیست سخن‌های تر فرست

بودم در این حدیث که آمد خیال تو

کای خواجه، ما سخن نشناسیم زر فرست

الماس و زهر بر سر مژگان چو داشتی

این، سوی دل روان کن و، آن، زی جگر فرست

سر خواستی ز من هم ازین پای باز گرد

شمشیر و تشت راست کن و سوی سر فرست

خاقانیا سپاه غم آمد دو منزلی

جان را دو اسبه خیز به خدمت به در فرست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به حال عاشقان و دل‌شکستگان اشاره می‌کند و از کسی می‌خواهد که با یک نگاهی دل آن‌ها را تسکین دهد. او از شدت درد عشقی می‌گوید که دارد و از جانانی که شکرین است، به عنوان تسکین یاد می‌کند. سپس شاعر به خود می‌گوید که اگر طلا در کار نیست، حداقل سخنانی شیرین بفرستد. همچنین به یاد معشوقش است و از او می‌خواهد که از جواهری خود مایه بگذارد و بر دلش سرازیر کند. شاعر در انتها به این نکته اشاره می‌کند که غم به سپاهش آمده و باید خود را به خدمت محبوب برساند.