غزل شمارهٔ ۶۵ خاقانی
خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
عشق تو قضای آسمانی است
وصل تو بقای جاودانی است
در سایهٔ زلف تو دل من
همسایهٔ نور آسمانی است
بربود دلم کمند زلفت
حقا که مرا بدو گمانی است
پیداست چو آفتاب کان دل
در سایهٔ زلف تو نهانی است
عشق تو به جان خریدم ارچه
آتش همه جای رایگانی است
هرچند بر آستان کویت
گردون به محل پاسبانی است
دلجوئی کن که نیکوان را
دلجوئی رسم باستانی است
خاقانی را به دولت تو
کار سخنان هزارگانی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق الهی و جاودانی صحبت میکند. شاعر عشق محبوبش را مانند قضا و قدر آسمانی میداند و آن را سبب بقای ابدی میداند. در سایه زلف محبوب، دل شاعر به نور آسمانی نزدیک میشود و احساس میکند که گرفتار زیبایی او شده است. عشق او برای شاعر ارزشمند است و حتی اگر دشواریهایی وجود داشته باشد، همچنان بر عشق خود پایبند است. در نهایت، از محبوب خواهش میکند که به دوستان و نیکوکاران دلجویی کند، زیرا این کار را نشانهای از فرهنگ و ادب میداند.