نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۷ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

دل را ز دم تو وامْ روزی است

وز صاف تو دُردِ خام روزی است

از ساقی مجلس تو ما را

از دور خیال جام روزی است

جان خاک تو شد که خاک را هم

از جرعهٔ ناتمام روزی است

مرغی است دلم بلندپرواز

اما ز قضاش دام روزی است

ناکام شدم به کام دشمن

تا خود ز توام چه کام روزی است

زان پای بر آتشم که دل را

بر خاک درت مقام روزی است

ماندم به شمار هجر و وصلت

تا زین دو مرا کدام روزی است

فتواست به خون من غمت را

الحق غم تو حرام‌ روزی است

خاقانی را ز یاد خواندی

کورا ز وجود نام روزی است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق و عشق خود می‌پردازد. او به دم و صدای معشوق اشاره می‌کند که دل را در قید و بند نگه می‌دارد و از دردهایی که به واسطه این عشق تجربه می‌کند، سخن می‌گوید. شاعر از مقام و جایگاه معشوق در زندگی‌اش می‌گوید و احساس می‌کند که حتی زنده بودنش به خاطر عشق اوست. دل بلندپرواز او به دام افتاده و ناکامی‌هایی را در عشق می‌بیند. او به هجر و وصال می‌پردازد و در نهایت، غم و عدم دسترسی به معشوق را به عنوان گناهی بزرگ در نظر می‌گیرد. این احساسات عمیق و عاشقانه در شعر به زیبایی نقل شده است.