نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۶ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

عشق تو چون درآید شور از جهان برآید

دل‌ها در آتش افتد دود از میان برآید

در آرزوی رویت، بر آستان کویت

هر دم هزار فریاد از عاشقان برآید

تا تو سر اندر آری، صد راز سر برآری

تا تو به بر درآئی، صد دل ز جان برآید

خوی زمانه‌داری ممکن نشد که کس را

یک سود در زمانه بی‌ صد زیان برآید

کارم بساز! دانم بر تو سبک نشیند

جانم مسوز! دانی بر من گران برآید

هر آه کز تو دارم آلودهٔ شکایت

از سینه گر برآید هم با روان برآید

خاقانی است و جانی از غم به لب‌رسیده

چون امر تو درآید هم در زمان برآید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این قطعه به زیبایی عشق و عواطف شدید خود اشاره می‌کند. او می‌گوید که عشقش مانند شوری از جهان برمی‌خیزد و دل‌ها را در آتش می‌سوزاند. در دل آرزوی روی معشوق، عاشقان هر لحظه فریاد می‌زنند و زمانی که معشوق سرش را به سمت آن‌ها می‌آورد، رازهای زیادی از دل‌ها برملا می‌شود. شاعر به این مشکل اشاره دارد که در این دنیا هیچ کس نمی‌تواند بدون زیان و دردسری به سودی دست یابد. او می‌داند که کارش را باید به خوبی برای معشوق انجام دهد، اما همزمان احساس می‌کند که این عشق برای او سنگین و دردآور است. هر آه و شکایتی که از معشوق داشته باشد، از دلش برمی‌خیزد و روحش را تحت تاثیر قرار می‌دهد. در نهایت، شاعر خود را خاقانی می‌نامد و می‌گوید که درد و غمش به او رسیده است و همه این احساسات زمانی به او دست می‌دهد که معشوقش در نظرش آید.