نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۱ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

که می‌رود که پیامم به شهر یار رساند

حدیث بندهٔ مخلص به شهریار رساند

درود دیدهٔ گوهر‌نثار لعل‌فشانم

بدان عقیق گهرپوش آبدار رساند

دعا و خدمت میخوارگان به وقت صبوحی

بدان دو نرگس میگون پرخمار رساند

ز راه لطف به جز باد نوبهار که باشد

که حال بلبل بیدل به نوبهار رساند

اگر به نامهٔ غم روزگار باز نمایم

کسی که نامه رساند به روزگار رساند

هوا گرفتم و جان را به دست آه سپردم

به بوی آنکه چو بادش بدان دیار رساند

ولی به منزل یاران نسیم باد بهاران

گمان مبر که ز خاکم به جز غبار رساند

مگر بَریدِ صبا اشتیاقِ نامهٔ خواجو

به کوی یار کند منزل و به یار رساند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ longing (دلتنگی) و عشق به یار و همچنین تلاش برای رساندن پیام به اوست. شاعر از کلمات زیبا و نمادهایی همچون باد و گل و عقیق استفاده می‌کند تا احساساتش را ابراز کند. او بیان می‌کند که چگونه اشتیاق و محبتش به یار او را به سوی دیار معشوق می‌کشاند و در این راه، دیگران و طبیعت نیز نقش اساسی دارند. شاعر به توصیف حال و هوای دلتنگی و زیبایی‌های بهار می‌پردازد و در نهایت به امید رسیدن به یار و برآورده شدن آرزوهایش اشاره می‌کند.