شمارهٔ ۱۰۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا چین آن دو زلف سمن سا پدید شد
در چین هزار حلقه ی سودا پدید شد
دیشب نگار مهوش خورشید روی من
بگشود برقع از رخ و غوغا پدید شد
زلفت چو مار خم زد و عقرب طلوع کرد
روی چو مه نمود و ثریا پدید شد
اشکم ز دیده قصه طوفان سئوال کرد
چشمم جواب داد که از ما پدید شد
هست آن شرار سینه ی فرهاد کوهکن
آن آتشی که از دل خارا پدید شد
آدم هنوز خاک وجودش غبار بود
کو را هوای جنت اعلی پدید شد
از آفتاب طلعت یوسف ظهور یافت
نوری که در درون زلیخا پدید شد
گلگون آب دیده چو از چشم ما بجست
مانند باد بر سر صحرا پدید شد
از دود آه ماست که ابر آشکار گشت
وز سیل اشک ماست که دریا پدید شد
جانم شکنج زلف ترا عقد می شمرد
ناگه دل شکسته ام آنجا پدید شد
خواجو اگر چه شعر تو جز عین سحر نیست
بگذر ز سحر چون ید بیضا پدید شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد و از دگرگونیهای روحی و احساسی که به واسطهی آن زیبایی در او ایجاد میشود، سخن میگوید. زلفهای معشوق به زلفهایی شبیه به گل سمن تشبیه شده و رخسار او مانند خورشید درخشان است. شاعر به تاثیرات عمیق عشق بر دل و جانش اشاره میکند، از جمله درد و اشکهایی که ناشی از این عشق هستند. همچنین، نشانههای زیبایی، عشق و احساسات عمیق انسانی را به شکلهای نمادین و تصویرسازیهای زیبا به نمایش میگذارد. در نهایت، او تأکید میکند که شاعری همچون او نیز به عشق و زیبایی به دیده سحر و جادو مینگرد.