نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شبی که راه دهم آه آتش افشان را

ز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را

ببر طبیب صداع از سرم که این دل ریش

ز بهر درد فدا کرده است درمان را

مگر حکایت طوفان چو اشک ما بینی

که ما ز چشم بیفکنده‌ایم طوفان را

به قصد جان من آن کس که می‌کشد شمشیر

نثار خنجر خونریز او کنم جان را

عجب نباشد اگر تشنهٔ جمال حرم

ز آب دیده لبالب کند بیابان را

به عزم کعبه چون محمل برون برد مشتاق

بسوزد از نفس آتشین مغیلان را

تو باد پای زمین کوب را به جلوه در آر

که ما به دیده زنیم آب خاک میدان را

مگو بگوی که سرگشته از چه می‌گردی

اگر چنان که ندانی بپرس چوگان را

مکن ملامت خواجو که از گل صد برگ

مجال صبر نباشد هزاردستان را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر نشاندهنده احساسات عمیق و دردهایی است که شاعر در دل دارد. او با تأکید بر آتش اشتیاق و دردهای محبت، از سینه‌ای پر از غم و اشک سخن می‌گوید. شاعر از عشق و فراق و همچنین تشنگی برای زیبایی حرم صحبت می‌کند و به نوعی از سرگشتگی و جستجو برای یافتن حقیقت یاد می‌کند. او همچنین بیان می‌کند که زمان صبر و تحمل برای او نمی‌ماند و نمی‌تواند به سادگی از روی گل‌های زیبا بگذرد. در نهایت، شاعر از دیگران درخواست می‌کند که او را ملامت نکنند، چرا که احساسات او عمیق‌تر از آن است که بتوان به سادگی درک کرد.