نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۰ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز شهر یار که آید که حال یار بگوید

رسد به بنده و رمزی ز شهریار بگوید

بعندلیب نسیمی ز گلستان برساند

بمرغ زار حدیثی ز مرغزار بگوید

هر آنچه گوید از اوصاف دلبران دل رامین

ز حسن ویس گل اندام گلعذار بگوید

بدان قرار که دلبستگی نماند و فصلی

از آن دو زلف پریشان بیقرار بگوید

بگو که پرده سرا ساز را بساز در آرد

مگر ترانه ئی از قول آن نگار بگوید

کدام ذره که از آفتاب روی بتابد

کدام یار که ترک دیار یار بگوید

چه سود نرگس سرمست را نصیحت بلبل

که هیچ فائده نبود اگر هزار بگوید

کسیکه در دم صبح از خمار جان بلب آرد

کجا بترک می لعل خوشگوار بگوید

ز نوبهار چه پرسد نشان روی تو خواجو

چرا که باد بود هرچه نوبهار بگوید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به انتظار خبرهایی از محبوبش می‌نویسد و از کسی که از شهر یار بازمی‌گردد، خواهان شنیدن احوال و صفات اوست. او از نسیم خوشبو و آواز پرندگان صحبت می‌کند و می‌خواهد دلایل عشق و زیبایی‌های محبوبش را از دیگران ببیند. شاعر به بی‌قراری و دل‌تنگی خود اشاره می‌کند و از راز و رمزهای عشق می‌گوید. او به این نتیجه می‌رسد که نصیحت و توصیه‌ها در عشق کمکی نمی‌کند و هیچ چیز نمی‌تواند احساسات واقعی را تغییر دهد. در نهایت، او می‌فهمد که عشق و زیبایی فراتر از کلمات است و نوبهار هم نمی‌تواند نشانگر عشق او باشد.