شمارهٔ ۱۲۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای که از شرمت خوی از رخساره ی خور می چکد
چون سخن می گوئی از لعل تو گوهر می چکد
زان لب شیرین چو می آرم حدیثی در قلم
از نی کلکم نظر کن کاب شکّر می چکد
دامن گردون پر از خون جگر بینم به صبح
بسکه در مهر تو اشک از چشم اختر می چکد
چون عقیق گوهر افشان تو می آرم بیاد
در دمم سیم مذاب از دیده بر زر می چکد
بسکه می ریزد ز چشمم اشک میگون شمع وار
ز آتش دل خون لعل از چشم ساغر می چکد
عاقبت سیلابم از سر بگذرد چون دم به دم
راه می گیریم بر آب چشم و دیگر می چکد
آستین بر دیده می بندم ولی در دامنم
خون دل چندان که می بینم فزونتر می چکد
خامه چون احوال دردم بر زبان می آورد
اشک خونینش روان بر روی دفتر می چکد
تشنه می میرم چو خواجو بر لب دریا ولیک
بر لب خشکم سرشک از دیده ی تر می چکد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و اندوه شاعر میپردازد. شاعر، با تعبیراتی زیبا، از شوق و غم ناشی از محبت صحبت میکند. او میگوید که شرم و زیبایی معشوقش همچون قطرات طلا و سنگ قیمتی از او سرازیر میشود. هر بار که او در مورد معشوقش سخن میگوید، انگار که گوهری از دلش میریزد. شاعر از اشکهایش یاد میکند که در اثر عشق و شور و درد پدید آمدهاند و این اشکها همچون شمعی میدرخشند. در نهایت، او به سردی و خشکی خود اشاره میکند اما هنوز احساساتی عمیق در دلش نهفته است. این شعر ترکیبی از عشق، غم، و زیبایی را به تصویر میکشد.