شمارهٔ ۱۳۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دوشم وطن بجز در دیر مغان نبود
قوت روان من ز شراب مغانه بود
بود از خروس مرغ صراحی سماع من
وز سوز سینه هر نفسم جز فغان نبود
دل را که بود بی خبر از جام سرمدی
جز لعل جانفزای بتان کام جان نبود
طاوس جلوه ساز گلستان عشق را
بیرون ز صحن روضه ی قدس آشیان نبود
کس در جهان نبود مگر یار من ولیک
گرد جهان بگشتم و او در جهان نبود
بر هر طرف ز عارض آن ماه دلستان
دیدم گلی شکفته که در گلستان نبود
همچون کمر بگرد میانش در آمدم
او را میان ندیدم و او در میان نبود
جز خون دل که آب رخم را بباد دادم
در جویبار چشم من آب روان نبود
گفتم کرانه گیرم از آشوب عشق او
وین بحر را چو نیک بدیدم کران نبود
کون و مکان بگشتم و در ملک هر دو کون
او را مکان ندیدم و بی او مکان نبود
خواجو گهی بنور یقین راه باز یافت
کز خویشتن برون شد و اینم گمان نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق شاعر نسبت به عشق و جدایی است. شاعر میگوید که وطن او جز در میخانه مغان نیست و قوت زندگیاش از شراب مغانه تأمین میشود. او احساس میکند که در جستجو برای معشوق خود در جهان، هیچ کس را نمییابد و معشوقش در هیچ کجا وجود ندارد. شاعر از زیبایی و جلوههای معشوق سخن میگوید و میافزاید که حتی در گلستان عشق نیز گلی ایستای وجود ندارد. او در جستجوی معشوقش از دنیای مادی عبور کرده و به عمق احساسات خود میرسد. در پایان، شاعر به یقین میرسد که عشق واقعی او همواره در جستجوی اوست و این جدایی، واقعیتی است که او نمیتواند از آن فرار کند.