شمارهٔ ۱۳۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بنشین تا نفسی آتش ما بنشیند
ورنه دود دل ما بیتو کجا بنشیند
گر کسی گفت که چون قد تو سروی برخاست
این خیالست که در خاطر ما بنشیند
چون تو برخیزی و از ناز خرامان گردی
سرو برطرف گلستان ز حیا بنشیند
هیچکس با تو زمانی بمراد دل خویش
ننشیند مگر از خویش جدا بنشیند
دمبدم مردمک چشم من افشاند آب
بر سر کوی تو تا گرد بلا بنشیند
بر فروزد دلم از نکهت انفاس نسیم
گرچه شمع از نفس باد صبا بنشیند
تو مپندار که دور از تو اگر خاک شوم
آتش عشق من از باد هوا بنشیند
من بشکرانه ی آن از سرسر برخیزم
کان سهی سرو روان از سرپا بنشیند
عقل باور نکند کان شه خوبان خواجو
از تکبر نفسی پیش گدا بنشیند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عاشقانه و longing شاعر نسبت به محبوبش است. شاعر از محبوب میخواهد که در کنار او بنشیند تا آتش عشقش خاموش نشود، زیرا دوری از او تنها بر آتش عشق میافزاید. او به زیبایی محبوب اشاره میکند و میگوید که هرگونه زیبایی و جلالی در حضور او معنا پیدا میکند. همچنین شاعر از اینکه هیچکس نمیتواند با محبوبش خوشبخت شود، مگر اینکه او را ترک کند، سخن میگوید. در نهایت، شاعر به قدرت عشق اشاره میکند و میگوید که حتی اگر دور شود، شعله عشقش خاموش نخواهد شد.