شمارهٔ ۱۳۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلاتن
ترک من ترک من گرفت و خطا کرد
جامه ی صبر من برفت و قبا کرد
همچو زلف سیاه سرکش هندو
بر سر آتشم فکند و رها کرد
صبح رویش بدید و سوره ی و الشمس
از سر صدق در دمید و دعا کرد
خط زنگار گون آن بت چین را
هر که مشک تتار خواند خطا کرد
بدرستی که در حدیث نیاید
آنچه غم با دل شکسته ما کرد
آنک بیرون ازو طبیب نداریم
دردمان کی شنیدئی که دوا کرد
اشک می خواست تا برون جهد از چشم
خون دل کام او برفت و روا کرد
چون بروز وصال شکر نکردم
اخترم در شب فراق سزا کرد
نیست بر جای خویش مرغ سلیمان
باز گوئی مگر هوای سبا کرد
بر حدیث صبا چگونه نهم دل
زانک با دست هر سخن که صبا کرد
سرو سیمین من ز صحبت خواجو
گرنه آزاد شد کناره چرا کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و غم جدایی و بیوفایی محبوب سخن میگوید. او احساس میکند که صبر و آرامش خود را از دست داده و در آتش عشق و فراق سوخته است. شاعر به تصویر زلف سیاه و سرکش محبوب اشاره میکند که بر سر آتش عشق او میافکند و او را رها میکند. با دیدن صبح روی محبوب، دعا و امید به بهبودی به دلش میافتد، اما در نهایت میفهمد که درد و غم او عمیقتر از آن است که بتوان برایش درمانی یافت. او اشاره میکند که حتی اشکها نیز نمیتوانند کمرنگ کنندهٔ غم او باشند. در تمامی این احساسات، حس زیبایی و لطافتی از عشق و فراق مشهود است. در آخر، شاعر به نبود مرغ سلیمان و تجلی آن در دل اشاره میکند، که نشانگر فقدان و جدایی از معشوق است.