شمارهٔ ۱۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب
تا روز نخفتیم من و شمع جگر تاب
از دست دل سوخته و دیده خونبار
یک لحظه نبودیم جدا ز آتش و از آب
من در نظرش سوختمی ز آتش سینه
و او ساختی از بهر من سوخته جلاب
از بسکه فشاندیم دُر از چشم گهر ریز
شد صحن گلستان صدف لؤلؤی خوشاب
در پاش فکندم سر شوریده از آنروی
کو بود که می سوخت دلش بر من از اصحاب
یاران بخور و خواب بسر برده همه شب
وان سوخته فارغ ز خور و چشم من از خواب
او خون جگر خورده و من خون دل ریش
او می بقدح داده و من دل بمی ناب
او بر سر من اشک فشان گشته چو باران
و افتاده من دلشده از دیده بغرقاب
من با غم دل ساخته و سوخته در تب
و او از دم دود من دلسوخته در تاب
چون دید که خون دلم از دیده روان بود
می داد روان شربتم از اشک چو عنّاب
جز شمع جگر سوز که شد همدم خواجو
کس نیست که او را خبری باشد از این باب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و هوای عاشقانه و درد دل عاشق میپردازد. شاعر از شببیداری و گفتگو با محبوبش در مجلس اصحاب سخن میگوید. او و محبوبش برای یکدیگر سوخته و غمگین شدهاند. شاعر از شدت اشک و غم، فضای اطراف را به گلستانی پر از لؤلؤ تشبیه میکند. در این شب، یاران به خواب رفتهاند در حالی که او و محبوبش در تب عشق و دلسوختهای غرق هستند. شاعر به جانفشانی و عشق عمیقش اشاره میکند و به احساسی که از دیدن اشک محبوبش در دلش میجوشد، میپردازد. در نهایت، شاعر بیان میکند که غیر از شمعی که در کنار آنهاست، هیچ کس از حال آنها باخبر نیست.