شمارهٔ ۱۴۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
درد من دلخسته بدرمان که رساند
کار من بیچاره بسامان که رساند
از ذره حدیثی بر خورشید که گوید
وز مصر نسیمی سوی کنعان که رساند
دل را نظری از رخ دلدار که بخشد
جانرا شکری از لب جانان که رساند
از مور پیامی بسلیمان که گذارد
وز مرغ سلامی بگلستان که رساند
آدم که بشد کوثرش از دیده ی پر آب
بازش بسوی روضه ی رضوان که رساند
شد عمر درین ظلمت دلگیر بپایان
ما را بلب چشمه ی حیوان که رساند
گر فیض نه از دیده رسد سوختگانرا
هر دم بره بادیه باران که رساند
درویش که همچون سگش از پیش برانند
او را بسرا پرده ی سلطان که رساند
بی جاذبه ئی قطع منازل که تواند
بی راهبری راه بیابان که رساند
شد سوخته از آتش دوری دل خواجو
این قصه ی دلسوز بکرمان که رساند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان درد و رنج خود میپردازد و از دلخستگی میگوید. او به دنبال آرامش و سامان برای دلش است و از آثاری حرف میزند که از عشق و زیباییها به دل انسان میرسد. همچنین، شاعر به یاد چیزهایی میافتد که زندگی را زیباتر میکند، اما در عین حال به سختیها و مشکلاتی که از دوری و جدایی به وجود آمده نیز اشاره دارد. در نهایت، او به وضعیت درویشی اشاره میکند که از نعمتها دور مانده و در جستجوی راحتي و هدایت به سر میبرد. در کل، شعر تصویری از آرزوها و آلام انسانی را به نمایش میگذارد.