شمارهٔ ۱۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
طلع الصبح من وراء حجاب
عجلو بالرحیل یا اصحاب
کوس رحلت زدند و منتظران
بر سر راه می کنند شتاب
وقت کوچست و کرده مهجوران
خاک ره را بخون دیده خضاب
نور شمعست یا فروغ جبین
می نمایند مه رخان ز نقاب
ناقه بگذشت و تشنگان در بند
کاروان رفت و خستگان در خواب
من چنان بیخودم که بانگ جرس
هست در گوش من خروش رباب
جگرم تشنه و منازل دوست
از سرشکم فتاده بر سر آب
کنم از خون دل به روز وداع
دامن کوه پر عقیق مذاب
هر دم از کوچگه ندا خیزد
کی رفیق از طریق روی متاب
بر نشستند همرهان برخیز
بار بستند دوستان دریاب
هیچ دانسته ئی که دوزخ چیست
دل بریان و داغ هجر عذاب
از مغیلان چگونه اندیشد
هر که سازد نهالی از سنجاب
بر فشان طره ای مه محمل
تا برآید ز تیره شب مهتاب
دل خواجو ز تاب هجر بسوخت
مکن آتش که او نیارد تاب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی جدایی و بیتابی عاشقان در لحظهی کوچ و سفر است. شاعر با ذکر صحنههایی از کاروانی که حرکت میکند و تشنگی و خواب خستگان، احساسات عمیق خود را بیان میکند. او از دلتنگی و درد فراق صحبت میکند و اشاره دارد که دلسوزی و عشق در دلش شعلهور است. همچنین، او به نور محبت و زیباییهای سفر اشاره دارد و در نهایت از یاران میخواهد که در این سختی او را دریابند، زیرا دلش از داغ هجر میسوزد. در این متن، تلاقی زیبایی، عشق و درد جدایی به وضوح دیده میشود.