شمارهٔ ۱۵۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
برگیر دل ز ملک جهان و جهان بگیر
و آرام دل ز جان طلب و ترک جان بگیر
چون ما بترک گلشن و بستان گرفته ایم
گو باغبان بیا و در بوستان بگیر
پیر مغان گرت بخرابات ره دهد
قربان او ز جان شو و کیش مغان بگیر
از عقل پیر درگذر و جام می بخواه
وانگه بیا و دامن بخت جوان بگیر
اکنون که در چمن گل سوری عروس گشت
از دست گلرخان می چون ارغوان بگیر
گر وعده ات بملک نوشیروان دهند
بگذر ز وعده و می نوشین روان بگیر
یا چون میان یار ز هستی کنار کن
یا ترک آن پریرخ لاغر میان بگیر
ای ساربان چو طاقت ره رفتنم نماند
چون اشک من بیا و ره کاروان بگیر
خواجو اگر چنانک جهانگیریت هواست
برگیر دل ز ملک جهان و جهان بگیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از خواننده میخواهد که از دنیای فانی و مادی دل بکند و به دنبال آرامش و معنویت باشد. او به دلایلی چون عشق و زیبایی طبیعت به باغ و گلشن اشاره میکند و به دنبال خوشی و شراب است. شاعر تأکید میکند که بهتر است از عقل و جوانی بهره ببریم و زندگی را با لذت زندگی کنیم. در نهایت، او از دلتنگی و سفر به دور از جهان مادی صحبت میکند و آرزو میکند که به معنای واقعی زندگی دست یابد. به طور کلی، شعر دعوت به جستجوی عمق و معنا در زندگی و فراموشی دلبستگیهای دنیوی است.