شمارهٔ ۱۸۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
مقاربت نشود مرتفع ببعد منازل
که بعد در ره معنی نه مانعست و نه حائل
چو هست عهد مودّت میان لیلی و مجنون
چه غم ز شدت اعراب و اختلاف قبائل
در آن مصاف که جان تازه گردد از لب خنجر
قتیل عشق نمیرد مگر نغیبت قاتل
کسی که خاک شود در میان بحر مودت
گمان مبر که بردبار از و غبار بساحل
ترا که کعبه طواف حرم کند بحقیقت
چه احتیاج بسیر و سلوک و قطع منازل
ببخش بر دل مستسقیان وادی فرقت
که کرده اند لبالب بخون دیده مراحل
اگرچه هیچ وسیلت بحضرت تو ندارم
هوای روی توام هست بهترین وسائل
سواد خط تو بیرون نمی رود ز سویدا
خیال خال تو خالی نمی شود ز مخائل
مرا نصیحت دانا بعقل باز نیارد
که اقتضای جنون می کند ملامت عاقل
اگر ز شست تو باشد بزن خدنگ زره سم
وگر ز دست تو باشد بیار زهر هلاهل
نوای نغمه ی خواجو شنو به گاه صبوحی
چنانکه وقت سحر در چمن خروش عنادل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق میان لیلی و مجنون اشاره میکند و بر این نکته تأکید دارد که هیچ مانعی برای رسیدن به معانی عمیق عشق وجود ندارد. او بیان میکند که در جهانی که دوستی و محبت حاکم است، اختلافات و مشکلات اجتماعی نمیتواند عشق واقعی را تحت تأثیر قرار دهد. همچنین، مرگ در عشق را تنها به غیبت معشوق مربوط میداند. شاعر از احساسات عاشقانهاش سخن میگوید و میگوید که عشق او و محبتش بدون نیاز به واسطه، از خلوص درون او نشأت میگیرد. در نهایت، با اشاره به زیبایی و دلنشینی صدا و نغمهها در صبح، شور و شوق عاشقانهاش را به تصویر میکشد.