شمارهٔ ۱۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زلال مشربم از لفظ آبدار خودست
نثار گوهرم از کلک دُر نثار خودست
من ارچه بنده ی شاهم امیر خوشتنم
که هر که فرض کنی شاه و شهریار خودست
اگر حدیث ملوک از زبان تیغ بود
مرا ز تیغ زبان سخن گزار خودست
نظر بقلّت مالم مکن که نازش من
بمطمع نظر و طبع کان یسار خودست
توام بهیچ شماری ولی بحمدالله
که فخر من بکمالات بیشمار خودست
چو هست ملک قناعت دیار مألوفم
عنان عزمم از آنرو سوی دیار خودست
ز چرخ سفله چه باد مرا که نام بلند
ز حسن مخبر و فرهنگ نامدار خودست
چرا بیاری هر کس توقعم باشد
که هر که هست درین روزگار یار خودست
جهان اگرچه مرا بر قرار خود نگذاشت
گمان مبر که جهان نیز برقرار خودست
اگر در آتش سوزان روم درست آیم
که نقد من بهمه حال بر عیار خودست
چه نسبتم ببزرگان کنی که منصب من
بنفس نامی و نام بزرگوار خودست
مرا ز بهر چه بر دل بود غبار کسی
که گرد خاطر هر کس ز رهگذار خودست
چرا شکایت از ابنای روزگار کنم
که محنت همه از دست روزگار خودست
باختیار ز شادی جدا نشد خواجو
چه بختیار کسی کو باختیار خودست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره هویت، خودشناسی و افتخار به ویژگیهای فردی است. شاعر به زیبایی و بزرگی روح خود اشاره میکند و میگوید که او از کلماتش و محبتهایش برای دیگران نثار میکند. او به این موضوع اشاره دارد که در دنیای پر تلاطم، خود انسان باید به خود و داشتههایش افتخار کند، چرا که هر شخص باید به نعمتها و ویژگیهای خود احترام بگذارد و خود را با دیگران مقایسه نکند. همچنین، شاعر به قناعت و رضایت از زندگی اشاره میکند و بیان میکند که نباید از سختیهای زندگی شکایت کرد؛ بلکه باید به دنبال شادی و آرامش درون، بدون وابستگی به دیگران بود. در نهایت، شاعر تأکید میکند که شادی و خوشبختی نتیجه انتخاب خود انسان است.