شمارهٔ ۲۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سحاب سیل فشان چشم رودبار منست
سموم صاعقه سوز آه پر شرار منست
غم ارچه خون دلم می خورد مضایقه نیست
که اوست در همه حالی که غمگسار منست
هلال اگر چه به ابروی یار می ماند
ولی نمونه ئی از این تن نزار منست
چو اختیار من از کاینات صحبت تست
گمان مبر که جدائی باختیار منست
کنار چون کنم از آب دیده گوهر شب
بآرزوی تو تا روز در کنار منست
مرا ز دیده میفکن که آبروی محیط
ز فیض مردمک چشم دُر نثار منست
فرو نشان بنم جام گرد هستی من
اگر غبار حریفان ز رهگذار منست
طمع مدار که خواجو ز یار برگردد
که از حیات ملول آمدن نه کار منست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از خواجو بیانگر احساسات عمیق شاعر نسبت به عشق، غم و جدایی است. شاعر میگوید که در چشمانش آبشار غم و اشک وجود دارد و این غم را به راحتی تحمل میکند زیرا عشق و محبوبش همیشه در心ش جای دارد. او به زیبایی محبوبش اشاره میکند و میگوید که اگرچه این زیبایی به شکل هلال است، اما خود او نیز نمودی از ضعف و ناراحتی است. شاعر همچنین تأکید میکند که جدایی از محبوبش خارج از اراده اوست و همواره آرزوی دیدن او را در دل دارد. او از اینکه دیگران به او نگاه کنند و او را فراموش کنند، ناراحت است و در نهایت، با توجه به ناامیدی از جدایی، به این نتیجه میرسد که دیگر هیچ وقت از عشق خود دست نخواهد کشید.