شمارهٔ ۲۰۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ما قدح کشتی و دل را همچو دریا کرده ایم
چون صدف دامن پر از لؤلؤی لالا کرده ایم
خرقه ی صوفی بخون چشم ساغر شسته ایم
دین و دنیا در سر جام مصفّا کرده ایم
عیب نبود گر ترنج از دست نشناسیم از آن
کز سر دیوانگی عیب زلیخا کرده ایم
تا سواد خط مشکین تو بر مه دیده ایم
سرّ سودای ترا نقش سویدا کرده ایم
وصف گلزار جمالت در گلستان خوانده ایم
بلبل شوریده را سرمست و شیدا کرده ایم
راستی را تا ببالای تو مائل گشته ایم
خانه ی دل را چو گردون زیر و بالا کرده ایم
هر شبی از مهر رخسار تو تا هنگام صبح
دیده ی اختر فشانرا در ثریا کرده ایم
با شکنج زلف مشک آسای عنبر سای تو
هیچ بوئی می بری کامشب چو سودا کرده ایم
اشک خواجو دامن دریا ازان گیرد که ما
از وطن با چشم گریان رو بدریا کرده ایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که شاعر در آن به توصیف زیباییها و تأثیرات عشق و دلدادگی میپردازد. او با استفاده از تمثیلهایی زیبا و تصاویر طبیعی، نشان میدهد که چگونه عشق و زیبایی معشوق، گویی دنیای درون او را دگرگون کرده است. شاعر اشاره میکند که روح و وجدانی که در دل دارد، در اثر ارتباط با معشوق به بلندی و علو رسیده است. او همچنین به وصال و دوری از معشوق و تأثیرات آن بر احساساتش و اشکهایی که از فراق معشوق ریخته است، میپردازد. به طور کلی، این شعر تجلی عمیق عشق و زیباییهای آن است که زندگی انسانی را تحت تأثیر قرار میدهد.