شمارهٔ ۲۰۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گلی به رنگ تو در بوستان نمیبینم
به اعتدال تو سروی روان نمیبینم
ستارهای که ز برج شرف شود طالع
چو مهر روی تو بر آسمان نمیبینم
ز چشم مست تو دل بر نمیتوانم داشت
که هیچ خسته چنان ناتوان نمیبینم
به راستان که غباری چو شخص خاکی خویش
ز رهگذار تو بر آستان نمیبینم
ز عشق روی تو سر در جهان نهم روزی
ولی ز عشق رخت در جهان نمیبینم
به قاصدی سوی جانان روان کنم جان را
که پیک حضرت او جز روان نمیبینم
شبم به طلعت او روز میشود ورنی
در آفتاب فروغی چنان نمیبینم
مگر میان ضعیفش تن نحیف من است
که هیچ هستی از او در میان نمیبینم
ز بحر عشق اگرت دست میدهد خواجو
کنار گیر که آن را کران نمیبینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق خود درباره معشوق میپردازد. او با طعنهای به جستجوی زیبایی و کمال، میگوید که در باغ هیچ گل به رنگ معشوق نمیبیند و هیچ سرو و ستارهای را به بزرگی و زیبایی او نمیشناسد. شاعر میگوید که از عشق و زیبایی معشوق دلیاش را نمیتواند نگهدارد و همه چیز در برابر او بیمعنا به نظر میآید. او همچنین ابراز میکند که هرچه تلاش کند، نمیتواند به او نزدیک شود و عشقش را در زندگیاش احساس کند. در نهایت، او به حس تنهایی و ضعف خود اشاره میکند و میگوید که در دریای عشق، نمیتواند به ساحل برسد و احساس ناکامی میکند.