نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۰ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

صبحدم دل را مقیم خلوت جان یافتم

از نسیم صبح بوی زلف جانان یافتم

چون بمهمانخانه ی قدسم سماع انس بود

آسمان را سبزه ئی بر گوشه ی خوان یافتم

باغ جنت را که طوبی زو گیاهی بیش نیست

شاخ برگی بر کنار طاق ایوان یافتم

عقل کافی را که لوح کاف و نون محفوظ اوست

در مقام بیخودی طفل دبستان یافتم

خضر خضراپوش علوی چون دلیل آمد مرا

خویشتن را بر کنار آب حیوان یافتم

طائر جان کو تذور بوستان کبریاست

در ریاض وحدتش مرغ خوش الحان یافتم

چون درین مقصوره ی پیروزه گشتم معتکف

قطب را در کنج خلوت سُبحه گردان یافتم

در بیابانی کزو وادی ایمن منزلیست

روح را هارون راه پور عمران یافتم

بسکه خواندم لا تَذر بر خویش و گشتم نوحه گر

خویشتن را نوح و آب دیده طوفان یافتم

گر بگویم روشنت دانم که تکفیرم کنی

کاندرین ره کافری را عین ایمان یافتم

چشم خواجو را که در بحرین بودی جوهری

در فروش رسته ی بازار عمان یافتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر در شرح حال روحانی و تجربه‌های معنوی خود سخن می‌گوید. او از صبحگاه و عطر زلف محبوبش یاد می‌کند و به فضایی آرام و معنوی دست می‌یابد. در باغ جنت و درخت طوبی، نشانی از زیبایی‌های معنوی مشاهده می‌کند و عقل را در حالت ناباوری مثل یک کودک دبستانی می‌یابد. شاعر با خضر، نماد علم و راهنمایی، دیدار می‌کند و در کنار آب حیات به جستجوی خود ادامه می‌دهد. او در فضایی پر از وحدت و زیبایی، به درک عمیق‌تری از وجود و عشق می‌رسد. همچنین با اشاره به خودشناسی و نوحه‌گر شدن، به تجربیات شخصی و عاطفی خود می‌پردازد. در نهایت، او در میان نشانه‌های مختلفی که نماد ایمان و حقیقت هستند، به درک عمیق‌تری از زندگی و وجود دست می‌یابد.