شمارهٔ ۲۲۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بگذائی بسر کوی شما آمده ایم
دردمندیم و بامید دوا آمده ایم
نظر مهر ز ما باز مگیرید چو صبح
که درین ره ز سر صدق و صفا آمده ایم
دیگران گر ز برای زر و سیم آمده اند
ما برین در بتمنای شما آمده ایم
گر برانید چو بلبل ز گلستان ما را
از چه نالیم چو بی برگ و نوا آمده ایم
آفتابیم که از آتش دل در تابیم
یا هلالیم که انگشت نما آمده ایم
بقفا بر نتوان گشتن از آن جان جهان
کز عدم پی بپی او را ز قفا آمده ایم
گر چو مشک ختنی از خط حکمش یا موی
سر بتابیم ز مادر بخطا آمده ایم
نفس را بر سر میدان ریاضت کشتیم
چون درین معرکه از بهر غزا آمده ایم
غرض آنستکه در کیش تو قربان گردیم
ورنه در پیش خدنگ تو چرا آمده ایم
دل سودا زده در خاک رهت می جوئیم
همچو گیسوی تو زانروی دو تا آمده ایم
ایکه خواجو بهوای تو درین خاک افتاد
نظری کن که نه از باد هوا آمده ایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به عشق و آرزوی وصال معشوق اشاره میکند. او و یارانش به کوی محبوب آمدهاند، در حالی که درد مند و امیدوار به درمان هستند. شاعر از محبوب میخواهد که مهر و محبتش را از آنان دریغ نکند و یادآوری میکند که اگر دیگران برای مال و ثروت به اینجا آمدهاند، آنان تنها به خاطر عشق شما آمدهاند. او به وضعیت بیباک و دلسوز خود میپردازد و میگوید که حتی اگر از گلستان عشقشان رانده شوند، نالیدنشان بیفایده است؛ چرا که آنان از عمق وجود و عشق آمدهاند. شاعر به صفای دل و تلاش برای قربانی شدن در راه معشوق اشاره میکند و بر تلاشهای خود در میدان عشق تاکید میکند. در نهایت، خواجو به محبت و توجه محبوب نیاز دارد و خاطرنشان میکند که او و یارانش تنها به خاطر عشق و با کمال شایستگی به اینجا آمدهاند، نه به خاطر هیچ چیز دیگر.