شمارهٔ ۲۲۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
کیست که گوید ببارگاه سلاطین
حال گدایان دلشسکته ی مسکین
سوخته ئی کو که خون ز دیده ببارد
از سر سوزم چو شمع بر سر بالین
در گذر ای باغبان که بلبل سرمست
باز نیاید بغلغل تو ز نسرین
کی برود گر هزار سال برآید
از سر فرهاد شور شکر شیرین
عاشق صادق کسی بود که نخواهد
ملک کسری بجای مهر نگارین
شمسه ی چین نیست در تصور راورنگ
جز رخ گلچهر ماهروی خور آئین
مرغ دل از زلف دلبران نبرد جان
کبک نیابد امان ز چنگل شاهین
منکر خواجو مشو که اهل نظر را
روی بتان قبله است و کیش مغان دین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با بیان احساسات عاشقانه و غمانگیز آغاز میشود و به تضاد بین زندگی سلاطین و گدایان اشاره دارد. شاعر از کسی میپرسد که چگونه میتواند در بارگاه سلاطین، حال گدایان را درک کند. او شرح میدهد که چقدر عشق و اشتیاق میتواند دل را بسوزاند و مانند شمعی در آتش سوزان باشد. در ادامه، شاعر به فرمایشات و تجربیات عاشقان اشاره میکند و تأکید میکند که عشق واقعی، به چیزی کمتر از عشق معشوق خود، راضی نمیشود و به زیباییهای واقعی اشاره می کند. در نهایت، او بر شناخت عشق و زیبایی تأکید دارد و به علاقهی عمیق اهل نظر به معشوق میپردازد.