شمارهٔ ۲۷۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای از حیای لعل لبت آب گشته می
خورشید پیش آتش روی تو کرده خوی
در مصر تا حکایت لعل تو گفته اند
در آتشست شکّر مصری بسان نی
شور تو در سر من شوریده تا بچند
داغ تو بر دل من دلخسته تا بکی
در آرزوی لعل تو بینم که هر نفس
جانم چو جام می بلب آید هزار پی
صحبتست و ما چو نرگس مست تو در خمار
قم واسقُنا المدامة بالصبح یا صبی
دلرا که همچو تیر برون شد ز شست ما
سوی کمان ابرویت آورده ایم پی
از ما گمان مبر که توانی شدن جدا
زانرو که آفتاب نگردد جدا ز فی
مجنون گرش بخیمه لیلی دهند راه
تا باشدش حیات نیاید برون ز حی
گل را چه غم ز زاری بلبل که در چمن
او را هزار عاشق زارست همچو وی
خواجو بوقت صبح قدح کش که آفتاب
مانند ذره رقص کند از نشاط می
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی است و با تکیه بر نمادهای طبیعی و احساسی به توصیف عشق عمیق و شوری میپردازد که شاعر نسبت به معشوق خود دارد. او زیبایی لبها و چهره معشوق را به خورشید و آتش تشبیه میکند و احساس درد و شوق عاشقانه را در دل خود به تصویر میکشد. شاعر از آرزوی وصال و نزدیکی به معشوق میگوید و به یأس و ناامیدی خود در نبود او اشاره میکند. همچنین، به تداوم عشق و وابستگی به معشوق و ارتباط آن با طبیعت و زیباییهای آن میپردازد. در نهایت، شاعر از دیگران میخواهد تا در کنار او به شادمانی و نوشیدن میپردازند، چرا که عشق و زیبایی این چنینی مانند آفتاب یا نفس حیاتبخش هستند.