شمارهٔ ۲۸۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوش برطرف چمن گلبانک می زد بلبلی
می فکند از ناله هر دم در گلستان غلغلی
کانک زیر گنبد نیلوفری دارد وطن
از گلندامی ندارد چاره و ما از گلی
محمل ما را درین وادی کجا باشد نزول
زانک در راه محبت کس نیابد منزلی
هیچ بادی بر نمی آید در این طوفان و موج
کافکند از کشتی ما تخته ئی بر ساحلی
منکر مستان نباشد هر که باشد هوشیار
زانک باشد بی جنون هر جا که باشد عاقلی
عالمی کو در خرابات فنا ساغر کشید
پیش ما فاضلتر از صد ساله زهد جاهلی
هیچ دل بر کشتگان ضربت عشقت نسوخت
زانک زلف دلکشت نگذاشت در عالم دلی
حاصلی در عشق ممکن نیست جز بی حاصلی
چون توان کردن چو ما را نیست زین به حاصلی
خیز خواجو چون ز زهد و توبه کارت مشکلست
باده پیش آور که بی می حل نگردد مشکلی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلبستگی و شوق به عشق و محبت سخن میگوید. کوششی برای فرار از مشکلات و چالشها، و محدودیتهای زندگی را نشان میدهد. بلبلی که در باغ گل میخواند، نمادی از زیبایی و عشق است. شاعر بیان میکند که در دنیای عشق، هر چند ممکن است مشکلاتی وجود داشته باشد، اما نهایتاً بیحاصلی و بیمقصودی جزء ذات عشق است. او از اعضای عاقل و هوشیار میخواهد که به خیالات و زهد خشک نپردازند و به جای آن، باده عشق و شوق را بنوشند تا مشکلات زندگی حل شود. در نهایت، او تأکید میکند که در عشق واقعی، باید رنج و درد را پذیرفت و از آن لذت برد.