نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۴ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

تو چون قربان نمی گردی کجا همکیش ما باشی

بترک خویش و بیگانه بگو تا خویش ما باشی

اگر دردت شود درمان علاج رنج ما گردی

وگر زخمت شود مرهم روان ریش ما باشی

حیات جاودان یابی اگر در راه ما میری

برآری نام سلطانی اگر درویش ما باشی

تو چون جانی همان بهتر که از ما سیر برنائی

تو چون شمعی چنان خوشتر کزین پس پیش ما باشی

اگر خون دل از مژگان بریزی آب خود ریزی

وگر زهر از لب خنجر ننوشی نیش ما باشی

جهانداران نهندت عید اگر قربان ما گردی

کمانداران کنندت زه اگر در کیش ما باشی

برو خواجو که بدنامان ز نیک و بد نیندیشند

تو بدنامی عجب دارم که نیک اندیش ما باشی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گویا شخص شاعر به فردی می‌گوید که اگر می‌خواهد بخشی از گروه و مکتب او باشد، باید خودش را فدای عشق و آرمان کند. او به این نکته اشاره می‌کند که اگر کسی درد و رنج دیگران را احساس کند و آمادهٔ کمک به آنان باشد، به زندگی جاودانه و مقام والایی دست خواهد یافت. شاعر توضیح می‌دهد که زندگی فردی که در کنار آنها باشد پر از نور و خوشی است و همچنین می‌افزاید که کسی که خود را از جمع آنها دور کند، بهتر است که برود. در نهایت، شاعر می‌گوید که کسانی که به فکر نیک و بد نیستند، نمی‌توانند درک کنند که دیگری می‌تواند نیکوکار باشد و از این رو، عجب دارد که کسی که بدنام است، می‌تواند در دل نیک‌اندیشی تصور شود.