شمارهٔ ۳۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بوقت صبح چو آن سرو سیمتن بنشست
ز رشک طلعت او شمعِ انجمن بنشست
فشاند سنبل و چون گل ز غنچه رخ بنمود
کشید قامت و چون سرو در چمن بنشست
ز برگ لالهٔ سیراب و شاخ شمشادش
بریخت آب گل و باد نارون بنشست
نشست و مشعله از جان بیدلان برخاست
برفت و مشعلهٔ عمر مرد و زن بنشست
بگوی کان مگس عنبرین به بوی نبات
چرا بر آب لب لعل شکرشکن بنشست
چه خیزدار بنشینی که تا تو خاستهئی
کسی ندید که یکدم خروش من بنشست
مگر بروی تو بینم جهان کنون که مرا
چراغ این دل تاریک ممتحن بنشست
خبر برید به خسرو که در ره شیرین
غبار هستی فرهاد کوهکن بنشست
ز خانه هیچ نخیزد سفر گزین خواجو
که شمع دل بنشاند آنک در وطن بنشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت یک دختر میپردازد که صبح هنگام مانند سروی سرسبز در باغ نشسته است. او با زیبایی و شکوهش، جذابیت محیط را افزایش میدهد و نمادی از جاذبه و عشق است. شاعر با اشاره به گلها و عطرها، احساسات عاشقانهاش را بیان میکند و از شور و شعلهای که در دل عاشقان برمیخیزد صحبت میکند. همچنین، به وضعیت فرهاد در عشق به شیرین و غبار هستی اشاره میکند و بیان میکند که حتی در دوری از وطن، دل شمع روشن عشق را خاموش نمیکند. در نهایت، این شعر ترکیبی از زیبایی طبیعی و عواطف انسانی است که نشاندهندهی عشق و حسرت است.