نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ورطهٔ پر خطر عشق تو را ساحل نیست

راه پر آفت سودای تو را منزل نیست

گر شوم کشته بدانید که در مذهب عشق

خون‌بهای من دلسوخته بر قاتل نیست

نشود فرقت صوری سبب منع وصال

زان‌که در عالم معنی دو جهان حائل نیست

میل خوبان نه من بی‌سر و پا دارم و بس

کیست آن‌ کو به‌ رخ سروقدان مایل نیست

هیچ سائل ز درت باز نگردد محروم

گرچه در کوی تو جز خونِ جگر سائل نیست

چه دهم شرح جمال تو که در معنی حسن

آیتی نیست که در شأن رخت نازل نیست

بنده از بندگیت خلعت شاهی یابد

که غلامی که قبولت نبود مقبل نیست

هیچ کامی ز دهان تو نکردم حاصل

چه کنم کز تو مرا یک سر مو حاصل نیست

چه نصیحت کنی ای غافل نادان که مرا

پند عاقل نکند سود چو دل قابل نیست

اگرت عقل بود منکر مجنون نشوی

کان‌ که دیوانهٔ لیلی نشود عاقل نیست

غم دل با که تواند که بگوید خواجو

مگر آنکس که غمی دارد و او را دل نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و عواقب آن است. شاعر به خطرات و دشواری‌های عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که مسیر عشق سرانجام به ساحل امن نمی‌رسد. او به این نکته تأکید دارد که در عشق، اگر کسی جانش را از دست بدهد، خونبهایش بر دوش قاتل نیست. همچنین گفته می‌شود که جدایی ظاهری نباید مانع وصال شود. شاعر ابراز می‌کند که زیبایی معشوق وصف ناپذیر است و هیچ چیز نمی‌تواند به درستی آن را توصیف کند. او به حلقه‌ی بندگی معشوق اشاره می‌کند که که به او مقام و عزت می‌بخشد. در نهایت، شاعر از غم خود می‌نالد و می‌گوید که تنها کسی که غم دارد می‌تواند دردش را درک کند.