شمارهٔ ۶۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دلم از دست بشد تا بسر او چه رسد
وین جگر سوخته را از گذر او چه رسد
از برم رفت و من بیدل و دین بر سر راه
مترصد که پیامم زبر او چه رسد
شد بچین سر زلف تو و این عین خطاست
تا من دلشده را از سفر او چه رسد
خبرت هست که شب تا بسحر منتظرم
بر سر کوی ستم تا خبر او چه رسد
جز غبار دل شوریده من خاکی را
نیست معلوم که از خاک در او چه رسد
آنک هر لحظه رسد خون جگر بر کمرش
کس چه داند که بکوه از کمر او چه رسد
چشم او ناظر دیوان جمالست ولیک
تا بملک دل ما از نظر او چه رسد
چو از آن ننگ شکر هیچ نگردد حاصل
بمن خسته نصیب از شکر او چه رسد
گشت خواجو هدف ناوک عشقش لیکن
تا ز پیکان جفا بر جگر او چه رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این غزل به احساسات عاطفی و دلتنگی شاعر اشاره دارد. شاعر ابراز ناامیدی میکند که دلش به کنار محبوبش نمیرسد و حسرت میخورد که از او خبری نمیرسد. او در انتظار پیامی از محبوبش است و در ظلمت شب، با دل شکسته و در کنار خیابان، به امید دیدن او نشسته است. شاعر به زیباییهای محبوب اشاره میکند و میگوید که هرچند او را میبیند، اما دسترسی به او، مانند دستیابی به قلهای دوردست، دشوار است. همچنین، شاعر از درد و رنجی که در غیاب محبوب تحمل میکند، سخن میگوید و به جفاهایی که عشق به او وارد کرده، اشاره میکند. در نهایت، شاعر به ناامیدی و یأس خود از عشق اشاره دارد و از ناکامی در رسیدن به خوشبختی ناشی از عشق سخن میگوید.