شمارهٔ ۶۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
این چه بادست که از سوی چمن می آید
وین چه خاکست کزو بوی سمن می آید
این چه انفاس روان بخش عبیر افشانست
که ازو رایحه ی مشک ختن می آید
دمبدم مرغ دلم نعره برآرد ز نشاط
کان سهی سرو چمانم ز چمن می آید
هیچ دانید که از بهر دل ریش اویس
کیست کز جانب یثرب بقرن می آید
آفتابست که از برج شرف می تابد
یا سهیلست که از سوی یمن می آید
از کجا می رسد این رایحه ی مشک نسیم
کز گذارش نفسی با تن من می آید
یا رب این نامه که آورد که از هر شکنش
بوی جان پرور آن عهدشکن می آید
بلبل آن لحظه که از غنچه سخن می گوید
یادم از پسته آن تنگ دهن می آید
چو بیان می کند از عشق حدیثی خواجو
همه اجزای وجودش بسخن می آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عطر و رایحههایی میپردازد که از طبیعت و محلی خاص به مشامش میرسد. او از بادی صحبت میکند که بویی دلنشین و خاص دارد و از خاکی که معطر به عطر سمن است. همچنین به انفاس فرحبخش و عطر مشک اشاره میکند که از جایی ناشناخته میآید. شاعر با بیان احساسات خود، از سرور و شادی ناشی از زیباییهای طبیعی صحبت میکند و اشاره دارد که این عطرها و رایحهها به یاد او عزیزانی از یثرب و لحظاتی خاص میآورند. همچنین به بلبل و عشق اشاره میشود و میگوید که عشق به شکلی عمیق در وجودش وجود دارد. در کل، این شعر پر از حس زیباییشناسی، عشق و یادآوری خاطرات است.