نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۶ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گلی برنگ تو از غنچه بر نمی آید

بتی بنفش تو از چین بدر نمی آید

مرا نپرسی و گویند دشمنان که چرا

ز پا فتادی و عمرت بسر نمی آید

چه جرم کردم و از من چه در وجود آمد

که یادت از من خسته جگر نمی آید

شدم خیالی و در هر طرف که می نگرم

بجز خیال توام در نظر نمی آید

بیار باده ی گلگون که صبحدم زخمار

سرم چو نرگس مخمور بر نمی آید

بجز مشاهده دوستان نباید دید

چرا که دیده بکاری دگر نمی آید

که آورد خبری زان بخشم رفته ی ما

که مدتیست که از وی خبر نمی آید

ز کوهم این عجب آید ز حسرت فرهاد

که سیل خون دلش در کمر نمی آید

با شک و چهره ی خواجو کی التفات کند

کسی که در نظرش سیم و زر نمی آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساس ناامیدی و longing (اشتیاق) را نسبت به محبوبش بیان می‌کند. او می‌گوید که زیبایی معشوقش بی‌نظیر است و یادش از او رخت بربسته است. شاعر به نوعی سردرگمی و دل‌زدگی از دوری معشوق اشاره دارد و می‌گوید که هیچ‌چیز جز خیال محبوب در ذهنش نمی‌آید. او از درد و غم عشق صحبت می‌کند و به فراق و غم جدایی اشاره می‌کند، به‌طوری‌که حتی حضور دیگران نیز برایش بی‌معنا شده است، و تنها به یادآوری دوستانش دلخوش است. در نهایت، او برlack (کمبود) خبری از محبوب و حسرت فرهاد (شخصیتی عاشق در افسانه‌ها) تأکید می‌کند.