شمارهٔ ۸۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کس نیست که دست من غمخوار بگیرد
یا دادم از آن دلبر عیار بگیرد
هر لحظه سرشکم بدود گرم و بشوخی
جیب من دلخسته ی بیمار بگیرد
کی بار دهد شاخ امید من اگر یار
ترک من بیچاره بیکبار بگیرد
فرهاد چو یاد آورد از شکر شیرین
خوناب دلش دامن کهسار بگیرد
سیلاب سِرِشکست که هنگام عزیمت
پیش ره یاران وفادار بگیرد
ساقی بده آن می که دل لاله ی سیراب
بی باده ی گلرنگ ز گلزار بگیرد
هر دم که در آن نرگس پر خواب تو بینم
خون جگرم دیده بیدار بگیرد
ترسم که بر آرم نفسی از دل پر درد
و آئینه رخسار تو زنگار بگیرد
چون نافه ی تاتار دلم خون شود از غم
چون گرد مهت نافه ی تاتار بگیرد
خواجو ز چه معنی ز برای قدحی می
هر لحظه در خانه ی خمّار بگیرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج خود در عشق سخن میگوید و احساس تنهایی و غمگینی عمیقش را به تصویر میکشد. او به کمبود عشق و توجه اشاره میکند و از این که هیچ کس غمخوارش نیست، ابراز ناتوانی میکند. شاعر آرزو دارد که عشقش او را به زندگی امیدوار کند، اما ناامیدی و غم بر او چیره شده است. او همچنین از یادآوری یاد یار و تأثیر آن بر احساساتش صحبت میکند و در نهایت به نوشیدن می و لذتهای دنیوی اشاره دارد، در حالی که این لذتها نمیتوانند غم داخلی او را از بین ببرند. شعر در مجموع نغمهای از ناکامی و آرزوی وصال است.