شمارهٔ ۹۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ناله ئی کان ز دل چنگ برون می آید
گر بدانی ز دل سنگ برون می آید
صورت عشق چه نقشیست که از پرده ی غیب
هر زمانی بدگرینگ برون می آید
از نم دیده و خون جگر فرهادست
هر گل و لاله که از سنگ برون می آید
می چون زنگ بده کاینه ی خاطر ما
باده می بیند و از زنگ برون می آید
دلم از پرده برون می رود از غایت شوق
هر نفس کان صنم شنگ برون می آید
هر که در میکده از پیر مغان خرقه گرفت
شاید ار چون قدح از رنگ برون می آید
می شود ساکن خاک در میخانه ی عشق
هر که از خانه فرهنگ برون می آید
جام می گشت مگر دیده ی خواجو که ازو
دمبدم باده ی چون زنگ برون می آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و شور و شوقی است که در دل شاعر وجود دارد. شاعر از نالهای سخن میگوید که از دلش برون میآید، و بیان میکند که عشق چه نقشی دارد که از عالم غیب به واقعیت میآید. او از تأثیر عشق بر آفرینش گلها و لالهها حرف میزند و به میکده و باده اشاره میکند. شاعر با بیان شوق شدیدش، نشان میدهد که دلش از شوق برون میزند و به دنبال وصال محبوب است. در نهایت، او از تأثیر می و عشق بر زندگی و دل انسانها سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که عشق و میخانه، جایی برای آرامش و پر شدن از شور و هیجان است.