شمارهٔ ۹۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بی گلبن وصلت بگلستان نتوان بود
بی شمع جمالت بشبستان نتوان بود
ای یار عزیز ار نبود طلعت یوسف
با مملکت مصر بزندان نتوان بود
در ظلمت اگر صحبت خضرت ندهد دست
موقوف لب چشمه ی حیوان نتوان بود
دریاب که سیلاب سرشکم بشد از سر
پیوسته چنین غرقه ی طوفان نتوان بود
بی رایحه ی زلف تو در فصل بهاران
از باد هوا خادم ریحان نتوان بود
ور در سر آن زلف پریشان رودم دل
از بهر دل خسته پریشان نتوان بود
خاموش نشاید شدن از ناله ی شبگیر
زیرا که کم از مرغ خوش الحان نتوان بود
صوفی اگر از می نشکیبد چه توان کرد
با ساغر می منکر مستان نتوان بود
تا خرقه بخون دل پیمانه نشوئی
با پیر مغان بر سر پیمان نتوان بود
خواجو چه نشینی که گر ایوب صبوری
چندین همه در محنت کرمان نتوان بود
رو ساز سفر ساز که از آرزوی گنج
بی برگ درین منزل ویران نتوان بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره اهمیت عشق و زیبایی معشوق در زندگی انسان است. شاعر با زبان مجازی از احساسات عمیق خود سخن میگوید و به وجود نعمتهایی چون جمال و محبت معشوق اشاره میکند. او مطرح میکند که بدون عشق و زیبایی، زندگی مانند گلستانی خالی است و نمیتواند لذتبخش باشد. همچنین به حسرت و پشیمانی ناشی از نبودن معشوق میپردازد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که با وجود مشکلات و رنجها، انسان باید به دنبال زیبایی و عشق باشد و همین جستجو را ادامه دهد.