شمارهٔ ۱۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را
ور سلیمان ملک خواهد ننگرد بلقیس را
زنده ی جاوید گردد کشته شمشیر عشق
زانکه از کشتن بقا حاصل شود جرجیس را
جان بده تا محرم خلوتگه جانان شوی
تا نمیرد کی بجنت ره دهند ادریس را
گرنه در هر جوهری از عشق بودی شمه ئی
کی کشش بودی بآهن سنگ مغناطیس را
همچو خورشید ار برآید ماه بی مهرم ببام
مهر بفزاید ز ماه طلعتش برجیس را
دامن محمل برانداز ای مه محمل نشین
یا بگو با ساربان تا باز دارد عیس را
چون بتلبیسم بدام آوردی اکنون چاره نیست
بگذر از تزویر و بگذار ای پسر ابلیس را
تا نپنداری که گویم لاله چون رخسار تست
کی بگل نسبت کند رامین جمال ویس را
خواجو ار در بزم خوبان از می یاقوت رنگ
کاس را خواهی که پر باشد تهی کن کیس را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و جاذبهای است که بین عاشق و معشوق وجود دارد. شاعر با اشاره به داستانهای معروفی مانند عشق ویس و رام و سلیمان و بلقیس، به جاذبههای عمیق عشق اشاره میکند. او به قدرت عشق و تأثیر آن بر زندگی اشاره دارد و میگوید که گاهی برای رسیدن به عشق واقعی، باید جان خود را فدای آن کرد. همچنین، به تعبیرات زیبایی از آشفتگی و درگیریهای عاشقانه پرداخته و تأکید میکند که افرادی که در دام تزویر و فریب هستند، باید از آن حذر کنند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که انتظارات و تصورات بیاساس را کنار بگذارند و به جستجوی عشق عمیقتری بپردازند.